![]() |
![]() |
|
| بخدا اشکی نمونده دلم انگاری غروبه همه زندگیم خزونه |
|
آمدی جانم به قربانت ولی حالا چرا ...؟!
دیروز با یک دسته گل آمده بودی به دیدنم
با یک لبخند مهربان که سالها انتظارش را می کشیدم
گریه کردی وگفتی : « دلت برایم تنگ شده ... » و من تنها نگاهت کردم و سکوت ! وقتی رفتی سنگ قبرم از اشکانت خیس شده بودند ...
* * * کاش هیچگاه برای دیر شدن ٬ دیر نمی شد ...* * *
|
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه پنجم مهر 1388ساعت 6:14 بعد از ظهر توسط مجید |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
ما كسايي كه به فكرمون هستن رو به گريه مي اندازيم. ما گريه مي كنيم براي كسايي كه به فكرمون نيستن. و ما به فكر كسايي هستيم كه هيچوقت برامون گريه نمي كنن. اين حقيقت زندگيه. عجيبه ولي حقيقت داره. اگه اين رو بفهمي، هيچوقت براي تغيير دير نيست.
|
| نوشته های پیشین |
|
مهر 1388 تیر 1388 اسفند 1387 آذر 1387 شهریور 1387 مرداد 1387 اردیبهشت 1387 فروردین 1387 اسفند 1386 |
|
RSS
|